تبليغاتX
* دخــتــر ســـاروی - مردی از نسل تو!!! *

مرگ من روزي فرا مي رسد......

 

وجيرجيرك ها هماغوشي مرا با خاك در كوچه باغ هاي زندگي هلهله مي كنندو ذره ذره وجودم جزيي از

 

خاك مي شودوافتاب برخاك وجودم مي تابد بخار مي شوم نيست مي شوم...وتك تك ياخته هاي بدنم

 

بستري مي شود براي گياهان.. رستنگاهي امن.. ومن فارغ از دغدغه هاي زمان وسركشي هاي روزگار

 

بربالين خاك امن ابدي را تجربه ميكنم.. كجاي زندگيم قرار گرفته ام؟؟ ...اينجا نهايت زندگي من است

 

 ومن ديگر زخم خورده تقدير و روزگار نيستم....

 

سالها ميگذرد ....وازخاك وجودم نهالي سبزمي شود وسر از خاك بر مي اورد و به خداوخورشيد

 

 سلام مي دهد..مي بالدومي بالد...و تبديل به درختي مي شود زيباومستحكم..

 

وانگاه مردي كه مي گويند از تبار توست مي ايد وبا تبر به ريشه ام

 

 مي كوبد و انتقام سالها خيانت وجفارا از من مي گيرد.....

 

 

شايد روزي....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط آرزو در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ودر ساعت 6:15 | مهر دوستان